فريدون بن احمد سپهسالار

183

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

و نه خواهد آمدن . همان‌دم سر نهاده مريد شد . فرمود كه : من از غايت علم مولانا امتحان مىكردم ، و آن توسع باطن از آنها نيست كه در حيز حيرت گنجد . صد هزاران امتحانست اى پسر * هركه گويد من شدم سرهنگ در همچنان منقولست كه : حضرت چلپى حسام الدين قدس اللّه سره - العزيز در اوايل جوانى به خدمت مولانا شمس الدين تواضع عظيم مىفرمود و تذلل مىكرد و ياران بينا چون تعلق و تعظيم آن حضرت را به دو مىديدند بصدق تمام بزرگىها مىكردند . روزى فرمود كه : شيخ حسام الدين به اينها نمىشود ، « الدين عند الدراهم » ، چيزى بده و بندگى كن ، تا توانى رسيدن و راه يافتن . همان لحظه برخاست و بسوى خانه رفت و هرچه در خانه داشت ، از عقار و نقود و عروض ، تا ماعون البيت و تجمل اهل حرم را ، به يك‌بارگى برگرفت و در نظر مولانا شمس الدين نهاد و همچنان در ديه باغى داشت ، كه با بوستان فردوس مناظره مىكرد ، فى الحال فروخت ، بهاى باغ را در پاى مباركش ريخت و سجدات مىكرد و مىزاريد و شكرها مىكرد كه آن‌چنان پادشاهى از وى چيزى درخواست كرد . فرمود كه : آرى حسام الدين ، اميد بفضل يزدان و همت مردان چنان مىدارم كه بعد اليوم به جائى « 1 » رسى كه مغبوط اولياى كمل شوى و محسود اخوان صفا گردى ، اگرچه مردان به هيچ‌چيزى محتاج و مفتقر نيستند و از كونين منزه‌اند ، اما در قدم اول امتحان محبت

--> ( 1 ) - در اصل : بجاى